تبلیغات اینترنتیclose
داستان عبرت انگیز برای همه

درباره ما


اَللّهُمَّ اِنّى اَسْئَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللَّهَ بِقَلْبٍ سَليمٍ

خدايا از تو امان خواهم در آن روزى كه سود ندهد كسى را نه مال و نه فرزندان مگر آن كس كه دلى پاك به نزد خدا آورد

God will protect you from the day that will benefit Who will save the day, not mine and not the child But anyone who has a pure heart to God

سلام1

سلام دوستان

دسته بندی

آرشيو مطالب

آخرین نظرات خوانندگان

    عليسلام مطلب خوب و عالي بود. ...

آمار وبلاگ

» آنلاین : 1
» بازدید امروز : 1
» بازدید دیروز : 1
» بازدید هفته گذشته : 3
» بازدید ماه گذشته : 59
» بازدید سال گذشته : 446
» کل بازدید : 2585
» کل مطالب : 32
» نظرات : 1
» رنک گوگل :

لینک دوستان

نویسندگان

ابر برچسب ها

دعا رمضان روزه توبه غذا قرآن سحر نماز امام عبادت نوشيدني افطار نهج البلاغه دنيا اعمال ماه سفارش مرعشي شعبان صحيفه

اعتماد به خدا

اعتماد به خدا ...
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم،

بعد از گذشت چند ساعت به کلاهبرداری
بعد از چند روز به دوستی،

بعد از چند ماه به همکاری
بعد از چند سال به همسایه ای،

اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم


دیگر وقت آن رسیده که اعتمادی فراتر آنچه می بایست


را به او ببخشیم. او که یگانه است و شایسته

داستان عبرت انگیز برای همه

درباره : مذهبی,سخنان بزرگان, بازدید: 195


داستان عبرت انگیز برای همه

یکی از علمای مشهد می فرمود :

روزی در محضر مرحوم حجت الاسلام سید یونس اردبیلی بودیم ، جوانی آمد و مسئله ای پرسید . گفت مادرم را دو روز پیش دفن کردم هنگامی که وارد قبر شدم و جنازه مادرم را گرفته خواستم صورت او را روی خاک بگذارم کیف کوچکی که اسناد و مدارک و مقداری پول و چک هایی در آن بوده از جیبم میان قبر افتاده آیا اجزه می دهید نبش قبر کنیم تا مدارک را برداریم و تقاضا کرد که نامه ای به مسئولین قبرستان بنویسند که آنها اجازه نبش قبر بدهند ، ایشان فرمود همان قسمت قبر را که می دانید مدارک در آنجاست بشکافید و مدارک را بردارید و نامه ای برای او نوشت . بعد از چند روز آن جوان را دوباره در منزل آقای اردبیلی دیدم ، آقا از او پرسیدند آیا شما کارتان را انجام دادید و به نتیجه رسیدید ، او غمگین و مضطب بود و جواب نداد . بعد از آنکه دوباره اصرار کردند گفت : وقتی قبر را نبش کردم دیدم مار سیاه باریکی دور گردن مادرم حلقه زده  و دهانش را در دهان مادرم فرو برده و مرتب او را نیش می زند ، چنان منظره وحشتناکی بود که من ترسیدم دوباره قبر را پوشاندم . از او پرسیدم آیا  کار زشتی از مادرت سر می زد ؟ گفت من چیزی بخاطر ندارم ولی همیشه پدرم او را نفرین می کرد زیرا او در ارتباط با نامحرم بی پروا بود و با سرو روی باز با مرد نامحرم روبرو می شد و بی پروا با او سخن می گفت و در پوشش و حجاب رعایت قوانین اسلامی را نمی کرد . با نامحرمان شوخی می کرد و می خندید و از این جهت مورد عتاب و سرزنش پدرم بود .

 



برچسب ها : داستان,مرگ,حجاب,دفن,محرم,

نوشته شده در: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 01:37 توسط بنده خدا |

0 نظر و 0 پاسخ به داستان عبرت انگیز برای همه

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S

    صفحات وبلاگ

    اخرین مطالب ارسالی

    مطالب پربازدید

    مطالب تصادفی

    نكته

    بنده خدا

    انتظار

      اميد در خواب
      خون شد دل من از اين جدايي اي دوست
      تا چند بنالم كه كحايي ؟ اي دوست
      هر شب به اميد سر نهم بر بالين
      شايد تو به خواب من بيايي اي دوست

    خبرنامه

    با عضویت در خبرنامه از جدیدترین مطالب با خبر شوید. ( برای عضویت ایمیل خود را وارد نمایید )

    امکانات


    -----

    " by pagerank"

    پشتیبانی